خرید بک لینک
نه که مجنون ز تو زان سوی خرد باغی یافت از جنون خوش شد و می گفت خرد زار مگیر با جنون تو خوشم تا که فنون را چه کنم چون تو همخوابه شدی بستر هموار مگیر چشم مست تو خرابی دل و عقل همه ست عارض چون قمر و رنگ چو گلنار مگیر قامت عرعریت قامت ما دوتا کرد نادری ذقن و زلف چو زنار مگیر این تصاویر همه خود صور عشق بود عشق بی صورت چون قلزم زخار مگیر خرمن خاکم و آن ماه بگردم گردان تو مرا همتک این گنبد دوار مگیر من به کوی تو خوشم خانه من ویران گیر من به بوی تو خوشم نافه تاتار مگیر میکده ست این سر من ساغر می گو بشکن چون زرست این رخ من زر به خروار مگیر چون دلم بتکده شد آزر گو بت متراش چون سرم معصره شد خانه خمار مگیر کفر و اسلام کنون آمد و عشق از ازلست کافری را که کشد عشق ز کفار مگیر بانگ بلبل شنو ای گوش بهل نعره خر در گلستان نگر ای چشم و پی خار مگیر بس کن و طبل مزن گفت برای غیرست من خود اغیار خودم دامن اغیار مگیر 1092 اختران را شب وصلست و نثارست و نثار چون سوی چرخ عروسیست ز ماه ده و چار زهره در خویش نگنجد ز نواهای لطیف همچو بلبل که شود مست ز گل فصل بهار جدی را بین به کرشمه به اسد می نگرد حوت را بین که ز دریا چه برآورد غبار مشتری اسب دوانید سوی پیر زحل که جوانی تو ز سر گیر و بر او مژده بیار کف مریخ که پرخون بود از قبضه تیغ گشت جان بخش چو خورشید مشرف آثار دلو گردون چو از آن آب حیات آمد پر شود آن سنبله خشک از او گوهربار جوز پرمغز ز میزان و شکستن نرمد حمل از مادر خود کی بگریزد به نفار تیر غمزه چو رسید از سوی مه بر دل قوس شب روی پیشه گرفت از هوسش عقرب وار اندر این عید برو گاو فلک قربان کن گر نه ای چون سرطان در وحلی کژرفتار این فلک هست سطرلاب و حقیقت عشقست هر چه گوییم از این گوش سوی معنی دار شمس تبریز در آن صبح که تو درتابی روز روشن شود از روی چو ماهت شب تار 1093 روستایی بچه ای هست درون بازار دغلی لاف زنی سخره کنی بس عیار که از او محتسب و مهتر بازار بدرد در فغانند از او از فقعی تا عطار چون بگویند چرا می کنی این ویرانی دست کوته کن و دم درکش و شرمی می دار او دو صد عهد کند گوید من بس کردم توبه کردم نتراشم ز شما چون نجار بعد از این بد نکنم عاقل و هوشیار شدم که مرا زخم رسید از بد و گشتم بیدار باز در حین ببرد از بر همسایه گرو بخورد بامی و چنگی همه با خمر و خمار خویشتن را به کناری فکند رنجوری که به یک ساله تب تیز بود گشته نزار این هم از مکر که تا درفکند مسکینی که بر او رحم کند او به گمان و پندار پس بگوید که مرا مکنت چندین سیم است پیش هر کس به فلان جای و نقدی بسیار هر که زین رنج مرا باز یکی یارانه بکند در عوض آن بکنم من صد بار تا از این شیفته سر نیز تراشی بکند به طریق گرو و وام به چار و ناچار چون بداند برود خاک کند بر سر او جامه زد چاک به زنهار از این بی زنهار چون شود قصد که گیرند بپوشد ازرق صوفیی گردد صافی صفت بی آزار یک زبان دارد صد گز که به ظاهر سگزست چون به زخمش نگری باشد چاهی پرمار به گهی کز سر عشرت لطف آغاز کند شکرابت دهد او از شکر آن گفتار همه مهر و کرم و خاکی و عشق انگیزی که بجوشد دل تو وز تو رود جمله قرار

برچسب: نویسنده: hamed تاريخ: سه شنبه 7 خرداد 1392 ساعت: 12:19

مرغ جان ها با قفص ها برپرند چونک بنده پروری آیین کند عالمی بخشد به هر بنده جدا کیست کو اندر دو عالم این کند گر به قعر چاه نام او بری قعر چه را صدر علیین کند من بر آنم که شکرریزی کنم از شکر گر قسم من تعیین کند کافری گر لاف عشق او زند کفر او را جمله نور دین کند خار عالم در ره عاشق نهاد تا که جمله خار را نسرین کند تو نمی دانی که هر که مرغ اوست از سعادت بیضه ها زرین کند بس کنم زین پس نهان گویم دعا کی نهان ماند چو شه آمین کند 821 خنده از لطفت حکایت می کند ناله از قهرت شکایت می کند این دو پیغام مخالف در جهان از یکی دلبر روایت می کند غافلی را لطف بفریبد چنان قهر نندیشد جنایت می کند وان یکی را قهر نومیدی دهد یاس کلی را رعایت می کند عشق مانند شفیعی مشفقی این دو گمره را حمایت می کند شکرها داریم زین عشق ای خدا لطف های بی نهایت می کند هر چه ما در شکر تقصیری کنیم عشق کفران را کفایت می کند کوثر است این عشق یا آب حیات عمر را بی حد و غایت می کند در میان مجرم و حق چون رسول بس دوادو بس سعایت می کند بس کن آیت آیت این را برمخوان عشق خود تفسیر آیت می کند 822 عشق اکنون مهربانی می کند جان جان امروز جانی می کند در شعاع آفتاب معرفت ذره ذره غیب دانی می کند کیمیای کیمیاسازست عشق خاک را گنج معانی می کند گاه درها می گشاید بر فلک گه خرد را نردبانی می کند گه چو صهبا بزم شادی می نهد گه چو دریا درفشانی می کند گه چو روح الله طبیبی می شود گه خلیلش میزبانی می کند اعتمادی دارد او بر عشق دوست گر سماع لن ترانی می کند اندر این طوفان که خونست آب او لطف خود را نوح ثانی می کند بانگ انانستعین ما شنید لطف و داد و مستعانی می کند چون قرین شد عشق او با جان ها مو به مو صاحب قرانی می کند ارمغان های غریب آورده است قسمت آن ارمغانی می کند هر که می بندد ره عشاق را جاهلی و قلتبانی می کند سرنگون اندررود در آب شور هر که چون لنگر گرانی می کند تا چه خوردست این دهان کز ذوق آن اقتضای بی زبانی می کند 823 عمر بر اومید فردا می رود غافلانه سوی غوغا می رود روزگار خویش را امروز دان بنگرش تا در چه سودا می رود گه به کیسه گه به کاسه عمر رفت هر نفس از کیسه ما می رود مرگ یک یک می برد وز هیبتش عاقلان را رنگ و سیما می رود مرگ در ره ایستاده منتظر خواجه بر عزم تماشا می رود

برچسب: نویسنده: hamed تاريخ: سه شنبه 7 خرداد 1392 ساعت: 1:04

صفحه بندی